آمار جهانی تازه در نگاهی تازه
     نوشته زیر یکی از یادداشت های شخصی سهراب سپهری ست .

 



   بسم الله الرحمن الرحیم

     میخواهم بنویسم . انسان گذشته های دور ، قبل از شروع هر کار یک قدم عقب میرفت(مقدمه بر منشاء میتولوژی).

     و مینویسم. سپیدی کاغذ را طاقت ندارم. تاب پاکی هم ندارم. ملافه تمیز خواب مرا دچار وسواس میکند.

     مفصل های مرابه اشتباه می اندازد. خیلی از نقّاش ها از سپیدی بوم ترسیده اند ...

     سپیدی کاغذ یعنی نگفتن ، یعنی سکوت. سوفوکل در سکوت تهدید می دید. اما در زبان هم تهدید هست. این را هوردرلینگ می فهمید. خطر آن را حس می کرد.

  ...

     « گاه یک خال در پرده نقاشی بیشتر حرف دارد تا نقش یک انسان »

     می نویسم . در اتاق خودم. که تکه ای است از یک خانه بی قواره. مثل همه خانه های تهران. اما اتاق من از دنیا بریده است. مثل خودم.

     ششم مهر است. ناچار هوا خوب است. سنگی را که دوستی در گلستانه به من داد پهلوی دستم گذاشته ام. روی آن دست می کشم. و طراوتی در این رابطه می بینم. Bose شکافی میان جاندار و بی جان نمی دید. من هم نمی بینم. کیمیاگران در ماده حیات می دیدند...

     من می توانم مثل Dhanurda با تماشای چشمان ویشنو از زیبایی چشمهای زن دست بشویم.

 


     در جایی این مطالب را در مورد زندگی نامه اش خوندم که مربوط به یادداشت بالاست ...

   سال ۱۳۳۹ به ژاپن رفت...کمی ژاپنی هم یاد گرفته بود و بعضی وقتها که حوصله اش می گرفت سر حرف را باز می کرد . گاهی با صاحب خانه اش که او را یاد مدیر دبستانشان در کاشان می انداخت ، گاهی با استاد و گاهی با دخترها و دخترها وقتی  می شنیدند او از ایران آمده ابروهای کوتاهشان را بالا می بردند و می گفتند { آه ایران ! سرزمین دور ! } از بعضی هایشان خوشش می آمد ، یکی که در معبد دیده بود و یکی در رستوران یک فروشگاه . دخترک داشت ساندویچ می خورد و او به بهانه رمانی از کاواباتا که داشت می خواند سر حرف را باز کرد ؛ اما هیچ وقت اسم و رسم آن ها را نمی پرسید و نشانی نمی گرفت . آن ها گاه چشم های زیبایی داشتند ؛ اما او می توانست مثل Dhanurda با تماشای چشمان ویشنو از زیبایی چشمهای زن دست بشوید .

.....................................

   کم کم داشت پنجاه سالش می شد . در تاریک روشن صبح به کوه و کمر می زد و یا ساعت ها در گلستانه راه می رفت . یک روز که از خانه آمد بیرون جوانی که گلوله خورده بود و خون از او می رفت جلوی پایش افتاد زمین . دیدن چنین منظره ای می توانست او را تا مرز جنون ببرد و برد . چند هفته خودش را حبس کرد توی خانه و بعد برگشت تهران . در دفترش نوشت : { می نویسم .... در اتاق خودم ...}

شهریار شهر سنگستان پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها: ادبی

" شما هرگز مرتکب اشتباه نمی شوید. چیزی به نام اشتباه وجود ندارد. تنها چیزی که وجود دارد « درسهای آموخته شده » و « درسهای آموخته نشده » هستند. "

        این پندار که ما در زندگی مرتکب اشتباهاتی میشویم و شکست میخوریم درست نیست. بلکه هر اشتباه درسی است که آموخته ایم و چنانچه دوباره مرتکب اشتباهی شویم ، لابد درسی را خوب نیاموخته ایم.

لبخند

شهریار شهر سنگستان سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها: نگاهی تازه